|
او نیست تا بخواند...
|
هوا شبه و من دارم ستاره های کهکشون زندگیم رو می شمارم ...یادمه بچه که بودم شبا می رفتم روی سکوی خونمون و مامانم منو بغل می کرد و با هم اون قدر می گشتیم که ماه تی تی رو پیدا کنیم ...من به ماه تی تی شب بخیر می گفتم و و می خوابیدم ....بزرگ که شدم با اینکه دیگه بهش شب بخیر نگفتم اما اون منو یه جای ذهنش گذاشته که فراموش شدنی نیست....هر شب که زیر نور مهتابش پامو تو حیاط می ذارم ذره های وجودمو پر از رازقی های قشنگ می کنه...
ستارهخ های خیالمو به کهکشون آیندم گره می زنه تا سراب امروزم ، واقعیت فردام بشه..........
و امروز همون سرابیه که دیروز توش بزرگ بودنم رو می دیدم .....
سه شنبه من من 20 سالم می شه..........20 سال از زندگی من گذشت.......20 سال روی زمین خدا زندگی کردم .......20 سال توی هوایی نفس کشیدم که سادگی رو وصله ی لباسم کرد و مهربونی رو جرعه ای از خونم ..........
که دوست داشتن رو آویزه ی احساسم کرده و و عشق رو بزرگ شاه راه زندگیم ...............
که اوی این 20 سال به اندازه 20 سال سادگی کردم و زیبایی بخشیدم و عاشق شدم ..............
از بودن خیلی چیزا دلم گرفت و از نبودن خیلی ها توی پازل پیچ در پیچ زندگیم ،قلبم سراسر آشوب شد.....
من تو.ی این 20 سال بزرگ ترین تصمیم زندگیم رو گرفتم و می خام 6 سال از عمرم رو پای هدفی برازم که کم کم داره شیرینیش مثل یه آب نبات چوبی تمام دنیام رو شیرین می کنه..........
بگذریم ....این دختر 19 ساله فردا 20 سالش می شه........
20 سال پیش من تحفه ای بودم که ارزانی نگاه بابا و مامانم شده بودم .....
و حالا دختری هستم که بزرگ ترین دغدغش فردای سیپید خیالشه..........فردایی که باید سپیدی اون رو با سیاهی روزگار گره بزنه و دستشو تو دست مهربون خدایی بزاره که 20 سال مدم روز ها و همراز شب هاش شده........
شب هایی که من غصه می خوردم و خدا برام اشک می ریخت.............
روز هایی که صدام به اندازه ی صدای پروانه ها غصه داشت و خاد شادی رو تو لحظه هام گره زد.........
لحظه هایی که من خندیدم و پشت همه ی لبخند ها ، دست های مهربون خدایی رو دیدم که اون قدر قشنگ بغلم کرده که اگه یه روزی زیاد سادگی کردم و زیادی سر خوش این روزگار شدم ،پشتم به حضور خدایی گرم باشه که سرنوشت فردایی رو رقم زده که عطرلحظه هاش تا به دیروزم رخنه کرده............
بگذریم ......
هم اینه که من کم کم دارم بزرگ می شم و باید به قول مامانم یه کوچولو هم که شده خانم بشم.........
گذر ثانیه ها از اینکه بزرگ شدنت رو به یادت میارن می تون بهت شادی ببخشن ............اما اینکه من دیگه 20 ساله نمی شم عذابم می ده ...ولی همه ی این ها قشنگه .چون من دارم بزرگ می شم ............

برای او .............که نمی آید........ برای او...........که نمی بیند.......... |

|

دارم دوباره مرور می کنم ...لحظه هام رو ....خاطراتم رو ...نوشته های دفترم رو...........اینکه کدوم لحظه رو جا گذاشتم که حالا دارم حسرتش رو می خورم....
اینکه ترنم کدوم ثانیه ها مثل آواز چکاوک ها گونه ام رو نوازش نکرد که حالا دارم جای خالیش رو ...نبودنش رو ....از خورشید فرداهام نشونی می گیرم؟؟!!
اینکه دیروز کدوم نگاه رو مثل لایه های پیازی زندگیم بی جواب گذاشتم که حالا دارم تو سردرگمی همیشگیم غوطه می خورم و لب می گزم که چرا سرنوشت باید همیشه یه چیزی برای پنهون کردن داشته باشه که نباید آشنای امروزت بشه.، تا یه فردایی بیاد و داغ دیر فهمیدنش برای همیشه به پیشونی زندگیت مهر بن بست بزنه؟؟!!
گذشته ام رو می ذارم کنار و به امروزم می رسم...یه دختر 19 ساله که که تموم دل خوشیش دیدن طلوع خورشیدی هستش که وقتی ذره های وجودشو نوازش می کنه، یه نگاه به جاده ی بی انتهای فرداش هم می ندازه و تموم گرد و غبار سر راهشو پاک می کنه...اما نمی شه که اشک صورتشو پاک و آب اقیانوس پر تلاطم زندگیش رو شیرین کنه.............
چون به قاصدک های فردای دخترک قول داده که اگه امروز دل تنگ نگاهی شد و یه بارونی تو عمق نگاش هوس باریدن گرفت،من فردایی رو ارزونی نگاش می کنم که تموم تارو پود عمرش رو ارغوانی بکنه....
من فردایی رو تو بقچه ی خاطراتش یادگاری می زارم که که اگه یه روزی در این تحفه باز شد، فقط دخترک باشه و و انتظار دیروز و خوشحالی امروزش..................
ولی.....امروزم هم تموم می شه ............مثل همه ی امروز هایی که به امید دیدن فرداها رفتن و دیگه نیومدن....مثل همه ی ثانیه هایی که عزم رفتن داشتن و من بی خبر از قانون رفتن ها.............
نه آبی برای ریختن ...نه تمنایی برای ماندن.................................
اما به تموم رازقی های فردام می خام نوید ثانیه هایی رو بدم که عزم نزول دارن ....
لحظه های که می خوان بیان و رؤیای دیروزم بشن.....................
می خام به مامان و بابام قول بدم که این دختر شیطون یه روزی بزرگ می شه.................
می خام به سال 93 قول بدم که تو یکی از روزاش جشنی رو بگیرم که نشونی 6 سال زندگیم بوده..................
می خام به معبودم قول بدم که این بنده ی رو سیات تا آخر عمرش بازم زنجیررمهرشو با دل و جون به گردن می کشه و با پای برهنه کویر وجودشو طی می کنه تا برسه به اون نقطه ای که سال هاست................
می خام قول بدم...............................
دود کش...........
به علامت زندگی...............
زنگ.........
به علامت عشق.................
"تو"...........................
به علامت من..............................
برای او......که نمی آید..........
برای او.........که نمی بیند........

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد..................
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست.................
۲ روز یش تو شهر ما بارون اومد.اون قدر لطیف و دوست داشتنی بود که دلم می خاست برم زیر چتر آسمون و قطره قطره هاشو -دونه ..دونه-بشمرم....همون روز بود که توی آسمون اشرف البلاد ما خدا یه هدیه ی خوشگل به بنده هاش داد و آسمون اون روزشون رو ر از رنگ های قشنگی کرد که خودش با سلیقه ی خدا بودنش ، طوری اون ها رو کنار هم چیده بود که که اگه می خاستی می تونستی بین همه ی اون رنگ ها ـرنگ محبتش رو ـتوی اون روز قشنگ با تموم وجود کوچیک خودت حس کنی...اون روز مردم اینجا به اندازه ی یه باغچه ر از گل سرخ،یه آسمون ر ازا ستاره هایی که شب و روز بهت چشمک می زنن ،خوشحال شدن...
اوستا کریم حتی به فکر گدای بالای ل عابر یاده هم بود،چوخن قشنگ ترین منظره رو وقتی می تونستی ببینی که بری اون جا و کنار اون گداهه بایستی و اغز اون بالا به بالاتر نگاه کنی...
ولی من بازم هزار خم کوچه ی ذهنم درگیر یه استدلال نه چندان قشنگ بودم که چی میشه یهو دلت و چشمتت هوای آسمون رو می کنه و باز خودم جواب تمام سوال هام شدم و چشم و دل خودم هم به سمت آسمون رفت...آخه می دونین ،مردم شهرم با دیدن یه رنگین کمون اونقدر مشتاقانه نگاهشون رو به پهنای آسمون دوخته بودن که انگار دارن به تنها ترین موهببتی نگاه می کنن که خدا تو تموم عمر چند سالشون ارزانی نگاشون کرده..ای دل غافل از نعمت نفس کشیدن ها!!!..یاد بچگی هام افتادم که چه جوری با آبنبات چوبی مامانم خوشحال می شدم ..دوباره همه رو مثل قدیما بچه دیدم ....انگار همه صاف شده بودن ..درست مثل آسمون بعد از بارون ....انگار همه اومده بودن زیر طاق آبی خداو یه نگاه دوخته بودن و هزار تا نگاه مهربون چیده بودن....و دوباره رفته بودن پی بازی گاه تلخ و همیشه شیرین زندگی ......تا از هیاهوی گندم زار زندگی شون برکت بی منت خدایی رو درو کنن که از ازل تا ابد فقط قشنگی بهشون هدیه کرده ...انگار ثانیه های قشنگشو گلچین کرده و و داره دونه دونه نشون بنده هاش می ده...
خدایا منم می خام از آسمون زندگیم ۴تا ستاره بچینم .۲ تاش رو می دم به بابا و مامان جونم ....یکیش رو می دم که خیلی وقته همه منتظرشم و منتظرشن ....خیلی ها ناا امید شدن و می گن که نمی آد....اکا من اون ستاره رو نگه می دارم چون به دلم و گواهی دلم ایمان دارم ...چهارمیش رو می خام بدم ........................ مخفیانه.
من ....قرار....ساعتی که .....دوست دارمت...............
هق هقی که....باز گریه کرده ای؟!......سلامتی که؟!......دوست دارمت.............
من که...من که.....بفهم .....من که........لعنتی که............دوست دارمت.................
برای او......... که نمی آید
برای او .........که نمی بیند....

.jpg)
سلام به همه دوستای قشنگم ....دوستایی کهتا حالا حتی یک بار هم ندیدمشون اما به اندازه ی هزار بار دیدن دوستشون دارم....جاتون خالی ....داره بارون میاد ...بارون هم که میدونین "نقطه چین تا خدا........."
باریدنش خوب بود.....اما این دفعه اصلا از زیاد بودنش خوشحال نشدم ...چون با دوستای دوران دبیرستانم قرار بود بریم بیرون و تو آخرین روزای این علافی بستنی بخوریم....دیروزمون خراب شد.....
انگار همه چیز آخرینش قشنگه.....
آخرین روزای مدرسه...........
آخرین بازی گرگم به هوا با بچه های محل...............
آخرین برفی که اومد و کل دنیای منو سفید کرد.................
آخرین ساعات سال 87 و هزار تا سال دیگه مثل این که حتما یه جایی ،یه آخرینی داشتن...
آخرین روزای دانشگاه...........آخرین لحظه ها
تنها چیزی که آخرین نداره و هزار سالم که بگذره باز اولینه و باز بوی تازگی میده ،حضور خداییه که تموم ثانیه ها به حرمت نگاه اون میان و یه لحظه ی کوتاه درنگ می کنن ...و چون طاقت اینو ندارن که بمونن و تو هوایی نفس بکشن که تو تموم کوچه پس کوچه هاش عشق الهی وجود داره می رن و ما رو توی کلاف پیچ در پیچ ذهنمون تنها می زارن که چرا لحظه هامون زود تر از گام های کوچیک ما قدم بر می دارن و ما فقط صدای شکستن دل اون ها رو می شنویم که دوست دارن بمونن و طاقت موندن ندارن.............
اما وقتی نگاه می کنیم می بینیم که نه....لحظه ها با اینکه می دونن که اگه بیان می شکنن بازم بی قرار رسیدنن و تو تموم فرداهامون صدای اومدنشون میاد....................
فقط از بین تموم لحظه ها ...خدایا یه کوچولو برام استثنا بزار..............بزار فردام برام خاطره شه...بزار اینبار اون قدر این ثانیه عزم رفتن نداشته باشن که من از بودنشون خسته بشم....
بزار این بار به حرمت دل کوچیک من "قرار ثانیه ها."..دوای تموم بی قراری هام بشه....
بزار برای تک تک دقیقه های فردا دنبال بهونه باشم .........................
بزار.....................................
دل داده ام بر باد،؛بر هر چه باداباد..........
مجنون تر از لیلی ،شیرین تر از فرهاد...............
ای عشق از آتش،اصل ونصب داری...................
از تیره دودی ، از دودمان باد.............
هر قصه بی شیرین،چون بی ستون ویران......
هر کوه بی فرهاد ، گاهی به دست باد............
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید.........
تنها تو می مانی ، مااااا می رویم از یاد..............

پ.ن : کسی نسخه فیلم "عشق من سام سون" رو نداره ؟من ایمیلم رو بدم برام سند کنه؟آخه از اولش ندیدمش!!!!!!

برای او .........که نمی آید..
برای او..........که نمی بیند...

یادش بخیر .بچگی هام..........
خونه مامان بزرگم.......اون حوض گردشون با اون فواره کوچیکش که همیشه از دست ما سه تا نوه ی شیطون خراب می شد و آقا جونم مجبور می شد درستش کنه................
یادش بخیر اون شبایی رو که به بهونه بیدار شدن دوباره از دست آقاجون صبحونه خوردن صبح می کردیم .
یاد حیاط مامان بزرگم بخیر با اون تخت خواب آقا جونم که شب به شب از ترس ماها که نکنه بیوفتیم و یه چیزیمون بشه دیروقت بازش می کرد تا ما چشمامون بهش نیوفته و شیطونی مون گل نکنه ...اما کجا رفتن اون همه دیوونگی ها که باعث می شد بیدار بمونیم تا بازم بریم رو تخت و بپریم و تو رویاهامون اونقدر بالا بریم که دستمون به ماه تی تی بخوره و از آسمونش ستاره بچینیم ..........
کجا رفتن هم بازی های دوران بچگیم که بیان تو باغ انارمون و دوباره مثل قدیما من بشم همسایه دیوار به دیوارشون و لباس های عروسکامون رو روزی هزار بار بشوریم و روی همون بندی پهنش کنیم که حالا هیچ نشونی ازش نمونده ...دیگه نشونی خونه ی بچی هامون رو از یاد بردم ... دیگه مزه اون اناری که میبردیم خونه ی همدیگه تا باهم بخوریم زیر زبونم مزه مزه نمی کنه............
یاد همه ی اون روزا بخیر ...چه روزی بود اون روزی که واسه جوجم تولد گرفتم و تمام اون روز رو براش سنجاقک گرفتم ...
حالا جوجه طلام مرده ...منم هر وقت دوباره به حیاط پشتیمون می رم چند دقیقه ای رو به اون تپه ی کوچیکی نگاه می کنم که تو اون روزا قبر جوجه طلای من شده بود.....چه گریه ها که نکردم.....
مامانم دوباره برام یکی دیگه خرید ،ولی من طبق اون قانون قشنگ بچگی فقط همونی رو می خاستم که تموم لحظه هام رو برام خاطره کرد.................
یاد همه ی دختر پسر های محلمون بخیر ............
.تموم اون روزا......................
.............................تموم اون شیطنت ها................
حالا همه چیز تموم شده.......
نمی دونم..........کجای دنیا ..........؟؟؟............
حتی گذر نسیم هم با نوازش پوستت آغاز می شه و وقتی که خودش رو روی لطافت پوستت خلاصه کرد از کنارت می گذره....اما دست ترد ثانیه ها.....بدون حتی کلامی..... بدون خداحافظی...................بدون حتی سماجتی برای موندن ......... تموم اون دلخوشی ها رو می برن فقط عطر اون روزا رو توی هزار پستوی پیچ در پیچ ذهنمون یادگاری می ذارن........
این منم که عوض شدم ؟؟؟؟؟؟ ...یا همبازی های بچگیم ؟؟؟....کجای این دنیا بهم ریخته که هر جا می رم یه دنیا حرفه پشت سرشون که :" عجب زمونه ای شده...دختر اینقدر بی حیا.!!!..این چه وضعیه آخه "..
.پس اون همه پاکی چی شد؟؟؟؟؟؟؟
چرا دیگه بابابزرگم حتی حوصله نداره پاهامون رو دراز کنه و "یه پاتو برچین "باهامون بازی کنه.........
فواره خونه مامان بزرگم دیگه ازش آب بیرون نمی اد...دیگه حوضی نمونده که آبی داشته باشه...توی اون حوض پر از سبزی های جور واجوره .آخه مامان بزرگم می گه دیگه نا ندارم برم بیرون واسه خرید سبزی .
اما زندگی ادامه داره ......بابابزرگم هنوزم با دوچرخش واسه خرید می ره بیرون ............
هنوزم که هنوزه آقاجونم وقتی می ریم خونشون خودش برام شیر می ریزه و تو بشقابم تخم مرغ آپز می زاره و منو کنار خودش مینشونه...............
اما من دلم به اندازه همه ی اون لحظه ها گرفته.......
من دوست دارم دوباره ستاره بچینم ....
......دوست داره دوباره اون پیرزن قصه هارو ببینم...........
...............................................کیه کیه در می زنه؟؟؟؟؟؟؟درو با لنگر می زنه؟؟؟؟.....................
دوس دارم بهش بگم که من اومدم تا کنارت بمونم تا با اوم حیوونا دوباره خونت رو بسازیم ....
دوست دارم به فاطمه و زهرا بگم ..اگه که بچه های خوبی بشین قول می دم این دفعه اون عروسک خوشگلم رو بهتون بدم...ففط قول بدین که موهاشو شونه نکنین .......اونقدر خوب بشین تا دیگه بهتون نگن بی حیا.......
اما هنوزم ....................
...................من چقدردلتنگم ..........................

و .........افسوس می خورم...............
که ای کاش هیچ وقت................
آرزو نمی کردم کفش های مادرم اندازه ام شود.................
برای او........ که نمی آید...
برای او ........که نمی بیند..
یه سلام خیلی گنده به همه ی رفیق های خودم ................
چه خبرا ؟؟؟؟؟؟؟؟
تابستون که دیگه داره بارشو جمع می کنه و جاشو به پاییزی می ده که من عاشقانه می پرستمش ........
به اون پاییزی که همه ی دوست داشتن ها .
همه ی نگاه ها..........
همه ی اون چیز هایی که توی تالاپ تلوپ قلبت یه سه ماهی اسیر بودن ............
با اومدنش خودشون رو بیرون می ریزن و دوباره دیونگی ها...........
دوباره عاشقانه ها.
دوباره سر مستی ها........
دوباره ،همون داستان قدیمی مادر بزرگ که- همیشه یکی بود و یکی نبود -شروع می شه و ما –همه ی اون هایی که یه چیزی ته نگاشون جا مونده – میشینیم پای تموم اون داستان ها و با همون لذت همیشگی گوش به حرف های مامان بزرگی می دیم که عشق رو برامون معنی می کنه .........
که نگاه رو برامون ........
که صدای زمزمه های بی امونمون رو توی مهتاب شب ها وقتی که می گیم :
* یا رب آن نو گل خندان که سپردی به منش ............
می سپارم به تو از چشم حسود چمنش………
خلاصه که پاییز خوش بگذره ....من که از همین حالا استرس فیزیو لوژی و تجزیه و قارچ و انگل و هر چی جک و جونور هست چنان وجودمو گرفته که از همین حالا رو ویبره ام …………….
خدا بخیر بگذرونه …آخه یکی نیست به ما بگه .دختر دارو ساز شدنت چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باور کنین انقدر خیاطیم خوبه (از بچگی خودم لباس های عروسکام رو می دوختم )…..حاضرم کل روز رو برای عروسکاتون لباس بدوزم اما چشمم به زبان این ترم نیوفته (قابل توجه آقایون :روکش ماشین هم قبول می کنیم)........
………ولی از قدیم گفتن:فعلا به چیزهایی که داری فکر کن….عجب این قدیمیا بارشون بوده ها………من می خام فقط به خاطره هام فکر کنم و واسه همین هم محض خاطر دل عاشق خودم و شما یه نیمچه داستان براتون گذاشتم که پاییز رو دوباره به یاد هممون بیاره ……
به قول شاعر گفتنی :پاییز بهاری است که عاشق شده است……………..
به خانه می رفت...
.با کیف ........................................................و با کلاهی که بر هوا بود ......
.چیزی دزدیدی ؟..مادرش پرسید..
دعوا کردی باز؟پدرش گفت ..
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد ...
به دنبال آن چیز ...
که در دل پنهان کرده بود................................
تنها....................... مادربزرگش دید ...
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش .......................
.و خندیده بود.................................
برای او ...............که نمی آید..............
برای او..................که نمی بیند...............

گاهی وقتا ما آدما اونقدر تو روز مرگی خودمون غرق می شیم که از هرچی آسمونو ستارس دور می افتیم واون وقت می مونیم که دفتر خاطره های زندگیمون رو با کدوم مداد رنگی ای نقاشی کنیم که طرح رنگین کمونش تا ابد تو تموم صفحه هاش موج بزنه .........ولی امان از این دل غافل ..که یه اوستا کریمی همون لحظه ای که ازش غافل بودیم بالای سرمون بود و داشت رو تموم بوم این نقاشی بزرگ طرح قاصدک می زد....
داشت برای تک تک ثانیه هامون غصه می خورد و برای همه ی لحظه هامون قشنگی هدیه می آورد و صدامون می کرد که نگاه به نگاهش بدوزیم و از محبت کلامش ستاره بچینیم ........
نمی دونم .....این منم که هوایی شدم یا دلمه که ..........
امروز بد جوری دلم می خواد دستمو بگیره و منو ببره اون جایی که معجزه ی رمضانشو گره زد....
ببره اون جایی که ماه رو پیش کشه دلای قشنگ می کنه .............
ببره اون جایی که بچگیم رو با همه ی صداقتش ،با همه ی پاکیش جا گذاشتمو حالا شدم یه خانم دکتری که هر وقت دلش می گیره باز هم به همون آسمونی چشم می دوزه که 19 سال پیش تحفه ای شده بود که از همون آسمون به زمین فرستاده بودتش ............
حالا ماه رمضانه .........
میگن واسه آدم خوبا عیده ..این ماه نه حاجی فیروزه داره ...نه آجیل و شیرینی و ...........
فقط یه دل گشنه داره که خیلی ها می دونن چی تو پستوی این گشنگی هست و خیلی ها هم فقط طبق یک عادت .طبق یک رسم ...و شاید هم طبق همون ..........بگذریم.....
ولی یادمون باشه که فارغ از همه ی این عادت ها و بدهکاری هامون با دیگرون سر مقدار دین و ایمونمون....یه خدایی هست که رمضانشو هدیه ای کرده برای همه ی بنده هاش ....و دیگه کاری نداره به اینکه تو گناهکاری یا زاهد و پارسا...........فقط می گه :اگه بنده ی منی ،بیا و 30 روز برام مخلصانه روزه ای رو بگیر که من تمام روز های سیاه عمرت رو ندید می گیرم ..دلت رو با سیاهی های عمرت گره نزن که من تنها گره گشای غم هاتم .....بدی هات به شمارش ننداز که اگه از حدش گذشت بگی که دیگه خدا مال من نیست و من تنهای تنها شدم.......فقط بیا و دوباره با همه ی دلتنگی هات باز هم سرت رو روی شونه من بذار که از تقدیر تو تا حکمت خودم برات خوبی ها رو گلچین می کنم و تموم مهربونیم رو ارزانی نگات میکنم ................
مثل اینکه حرف های من تمومی نداره ....زیاد حرف زدم..اولش قصد نداشتم از خودم بنویسم ..می خواستم فقط مطلب زیر رو کپی پیست کنم ...اما نمی دونم دلتنگی های این 19 سال زندگیم سر از کجا باز کردن ........بازم شرمنده که زیادی حرف زدم ....... باقی رو می ذارم به پای این جمله ها که هر وقت می خونمشون با ریزش اشکام متوجه می شم که خدا چقدر بهم نزدیکه و من چقدر آسمونی شدم.............
خدا خانه دارد...............

فکر کن از این دیوار ها خسته شده باشی..از اینکه مدام سرت بخورد به محدوده های تنگ خودت...به دیوار هایی که گاهی خشت هایش را هم خودت آورده ای....فکر کن دلت هوای آزادی کرده باشد...نه از آن آزادی که فقط مجسمه ایست و به درد سخنرانی و شعار بیانیه می خورد...یک جور آزادی بی حد و حصر که بتوانی دست هایت را از دو طرف باز کنی ، سرت را بگیری بالای بالا و و با هیچ سقفی تصادم نکنی .....
پاهات ...
بی وزن ........
روی سیالی قرار بگیرند،
نه زمین سخت و غیر قابل گذر.........
رهای رها.............................................
نه اصلا به یک چیز دیگر فکر کن. فکر کن دلت از رنگ ها گرفته باشد،از ریا ها...تظاهر ها...چهره های پشت رنگ ها...
دلت بی رنگی بخواهد،فضای شفاف یا بی رنگ...
فکر کن یک حال غیر منطقی بهت دست داده باشد، که هر استدلالی حوصله ات را سر برد...دلت بخواهد مثل بچه ها پات را بزنی به زمین و و داد بزنی که من "این " را می خواهم و منظورت از این خدایی باشد که همین نزدیکی هاست ....
یک دفعه میانه ات با خدای دور استدلاییون به هم خوده باشد،آنها به تو می گویند :"عزیزم ،ببین !همان طور که این پنکه کار می کند،یعنی نیرویی هست که این پره ها را می چرخاند ،پس جهان به این بزرگی ..پس حتماً خدایی...........................................
فکر کن یک جور هایی حوصله ات از این از این حرف ها سر رفته باشد،دلت بخواهد لمسش کنی..مثل بچه هایی که دوست دارند برق توی سیم را هم تجربه کنند...
دلت هوای خدایی را کرده باشد که میشود سر گذاشت روی شانه های سنگی آن خانه و غربت سال های هبوط را گریست...
خدایی که بشود چنگ زد به لباسش و التماسش کرد...
خدایی که بغل باز می کند تا در آغوشت بگیرد................
حتی صدایت می کند:
" سارعو الی مغفره من ربکم...."
خدایی که می شود دورش چرخید . مثل چوپان داستان موسی و شبان بهش گفت :"الهی دورت بگردم ..."
بابا زور که نیست! من الآن یک جوری ام که دلم نمی خواهد خدایم پشت سلسله علت ها و معلول ها ته یک رشته دور و دراز ایستاده باشد....نمی خواهم اول به یک عالمه کهکشان و منظومه و آسمان فکر کنم و بعد نتیجه بگیرم که او بالای سر همشان ایستاده است...
خدا به آن دوری برای استدلال خوب است ، من الآن تو حال ضد استدلالم ...
خوب حالا این همه ی این فکر ها را کردی،حالا فکر کن خدا روی زمین خانه دارد ...
خدا روی زمین خانه دارد ..و خانه اش از جنس دیوار نیست...از جنس فضای باز است...بیت عتیق ...
سرزمین آزادی....تجربه ی نوعی رهایی که هیچ وقت نداشته ای ....
خدا روی زمین خانه دارد...یک خانه ساده مکعبی...با هندسه ای ساده و عجیب.....می شود سر گذاشت روی شانه های سنگی آن خانه و گریست ...حس کرد که صاحب خانه نزدیک است........می شود پرده خانه را گرفت...جوری که انگار دامنش را گرفته ای......................
خانه بی ر نگی..........
خانه آزاد......
خانه ی نزدیک.............
بیت الله .............
حتی حسرتش هم شیرین است..................NEDA .........................
..............................................................................................................................
برای او که نمی آید..........
برای او که نمی بیند........


نمی دونم .دیگه این دنیا قشنگ نیست ..............
صبح تا شب دارن تو تلویزیون دروغ می گن..بخدا دروغ گناه کبیرست...
نمی دونم چرا یک دفعه همه راضی شدن اعتراف کنن...
ابطحی پیداش شد...متهم ها دارن بچه ی خوبی می شن و عذاب وجدان گرفتن و .....
فقط یه سوال چرا پای چشم همشون گود افتاده .؟؟؟؟
صورت یکی زخمیه ؟؟؟؟..........وقتی یکی از متهم ها داره در مورد عملکرد ابطحی انتقاد می کنه ابطحی میخنده ...بگم به چی می خنده؟؟؟ .به ریش من و شما که چقدر داره خوب بازی می کنه ...حتی بهش بر نمی خوره ...چقدر فروتن!!!!.آخه جای بچه به این خوبی تو زندانه ؟؟؟؟؟؟؟این جناب باید به کانون اصلاح تربیت تشریف برن ......
راستی جدیدا زنان محجبه در مصابحه ها جایی ندارن .هر چی بی حجاب تر ،امکان مصاحبه با 20،30 بیشتر ....کم کم داره جالب می شه ............20،30 هم آیا تو کلاس های ضرقامی شرکت کرده که اینقدر راحت چاخان می بافه ؟؟؟
میگما ما چه احتیاجی داریم به اینکه هیلاری ریس جمهور رو تایید کنه ؟ای خدا ..خنده داره ..خودشون هم هنوز خودشو.ن رو قبول ندارن.!!!....خدایا ..ظهور امام زمان رو نزدیک تر کن .بسه دیگه اینقدر شهید دادیم ...این قدر دارن تو زندان ها شهید می شن ....
ولی ..این رو همه می دونن که دیگه ایران داره واسه خودش مردی می شه ....دیگه داره رو دست اسراییل و بوش و ...بلند می شه ....روز تولد دوستم بود...رفتم براش کادو بگیرم .دیدم صاحب مغازه مجسمه اوباما رو برام آورد ..فکر کن ...اوباما و زنش .بهش گفتم خودش رو چشم ندارم ببینم ،چه برسه که کادوش کنم .ولی کاش می خریدم و می ذاشتمش تو اتاقم تا هر روز بهش نگاه کنم و یه ایول بهش بگم که لااقل رییس جمهور شدنش بر خلاف هزار عمل کثیفش قابل تحسینه ...
دشت ها آلودست ..
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید..
مرا به یاد بیاور ، مرا ز یاد مبر
که انعکاس صدایم درون شب جاریست..
کسی نمی داند
که در سیاهی شب دشنه ای ست
در پشتم
که در سیاهی شب
خنجری ست در کتفم
میان خلوت خاموشی شب دشمن
بخوان به زمزمه آواز
سکوت را بشکن
چرا فراموشی ؟؟
چگونه خاموشی؟؟
مرا به یاد بیاور
مرا به نام بخوان
_ که این سکوت را بشکن
چرا ؟
_که زمزمه
_ از آیه های اعجاز است.
برای او ..........که نمی آید............
برای او...... که نمی بیند .........................
برای او ...............که نمی بیند .......................
